مخمصه

داستان سه تا پرستار را برایتان میگویم که کارهایشان به طریقی به هم گره خورد و من را در مخمصه ای عجیب قرار داد.

دو نفر از آنها از بخش ویژه به بخش عادی جابجا شدند. این جابجایی به دلیل مشکلات جسمی آنها بود. سرپرستاران دو بخش با هم هماهنگی کردند. موضوع فیصله یافت.

پرستار سوم درخواست داده بود که به دلیل مشکلاتی بخش او عوض شود. سرپرستارش مخالف انتقال او بود. فقط به یک شرط موافق بود که هفته ای یک شبکاری در بخش داشته باشد. پرستار سوم هم زیر بار نمی رفت و میخواست مثل آن دو پرستار دیگر بی قید و شرط جایش عوض شود.

در کشوی میز من دستوری از طرف ریاست خطاب به مدیر خدمات پرستاری وجود داشت. یک نامه اداری رسمی که مهر و امضا و شماره دبیرخانه هم داشت.

در آن نامه به صراحت نوشته شده بود که برای ثبات تعداد پرستار در بخش های ویژه، هر گاه پرستاری از بخش ویژه به بخش دیگری منتقل شود باید حداقل ماهانه یک شبکاری داشته باشد .

من با مفاد نامه موافق نبودم. آن را راه حل قابل اجرایی نمی دانستم. اما با چنان بحرانی در تامین پرستار روبرو بودیم که مجبور شدیم به هر روشی که ممکن است خدمات مورد نیاز بیماران را تامین کرده وپاسخگو باشیم. بنابراین آن دستور را پذیرفتم.

این دستور را برای روز مبادا نگه داشتم. ولی تا آن زمان جابجایی ها به نحوی جفت و جور شده بود که نیازی به اجرای مفاد آن نبود.

در این شرایط که پرستار سوم سر ناسازگاری داشت، نامه را به او نشان دادم و درخواست کردم که فعلا همکاری کند تا نیرو تامین شود

چشم تان روز بد نبیند. این خبر به گوش رئیس و معاون وی رسید. آنها من را استنطاق کردند که چرا دستورشان اجرا نشده است. باید از زمان صدور نامه دستورشان تمام و کمال اجرا گردد. دو پرستاری قبلی حاضر به دادن شیفت شب نشدند و پرستار سوم هم اصرار داشت که مثل آنها باشد .

خلاصه مخمصه ای پیش آمد و همه کاسه کوزه ها بر سر من شکست.
به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *