خواب نوشت سه شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۵

در خواب دیدم که همراه سیل جمعیت وارد یک جایی تونل مانند و شبیه قسمت ابتدایی مترو شدم. قبل از آن در بیابان بودم. بیابان چند ساختمان کهنه و قدیمی داشت . به نظر می رسید که قسمت کاملا انتهایی شهر بود و دیگر پس از آن دیگر بیابان شروع شده بود. یک تابلو کهنه و خیلی کثیف گوشه جاده افتاده بود. رویش نوشته بود ذخایر خون کافی نیست و باید خون داده بشود.

وارد راهرو که شدم گمان کردم که ایستگاه مترو است و می توانم خودم را یک نقطه آشنا برسانم. می دانستم که گوشی و پول ندارم اما می خواستم هر جور شده سوار مترو شوم. همین که سیل جمعیت کمی سبک شد و بیشتر آنها از ورودی رد شدند با یک سالن بزرگ روبرو شدم دیدم که سالن امتحانات است. سالنی که مردم یک به یک آرام و مرتب روی صندلی ها می نشستند و جا باز می شد تا بقیه هم بنشینند. من یک جایی پیدا کردم و نشستم.میدانستم که درسی شبیه هندسه یا شاید جبر آزمون من است . میدانستم که برای گرفتن دیپلم در این جا حضور دارم. یادم بود که روز گذشته در مشغولیت های خودم بودم  می دانستم که وقت نگذاشته بودم و حتی یک بار هم نگاهی به درس ها انداخته نبودم. با خودم گفتم که درسی را که مدت ها پیش خواندم را به یاد می آورم اصلا شاید سوال ها را که دیدم توانستم یاد بیاورم. دفتر را ورق زدم هر طرفش را نگاه کردم اما دفتر من و خط من نبود. بازهم سعی کردم چیزی را بخوانم شاید بتوانم جوابی بیابم. با خودم فکر کردم بلند شوم و از آزمون بیرون بروم فوقش این درس را صفر میدهند. با خودم فکر کردم که در کارنامه ام چه بازتابی خواهد داشت اینکه غایب باشم یا اینکه چیزی نوشته شده و نمره ای را گرفته باشم. با این فکرها نشستم و محل را ترک نکردم . ممتحن ها یکی یکی آمدند. محوطه برایم شکل دلگیری گرفته بود. من درس ها را نخوانده بودم من حس میکردم که عاقبت بدی خواهم داشت. احساس بسیار بدی را تجربه کردم هیچ آشنا و کمک در کار نبود. تنها بودم و بی پناه و بدون پشتیبان پشتیبان من باید درس هایی بود که یاد میگرفتم تا الان بتوانم سوالها را جواب بدهم.

وقتی که خوب فکر کردم دیدم که این صحنه ای و نمایشی از قیامت بود. قیامتی که فرصت جبران نیست و آدم با عملکردی روبرو می شود که متعلق به خودش هست . هیچ کمکی در کار نیست. باید آزمون را با عملکرد خودت بدهی وآن هم یک عملکرد پوچ است زندگی را به بطالت و حیف کردن وقت از دست دادی . زمانی هم که آزمون پیش آمده فرصتی نیست. حتی آنچه که همراه داری نیز کمک نمی کند. به قول معروف دانشجوها اگر قرار بود با کتاب های باز هم جواب بدهم باز هم موفقیتی در کار نخواهد بود. شبیه زمانی بود که دیپلم آخرین خواسته و نهایت آمال بود. اما بعد راه هایی بعد از آن نیز گشوده شد. آنجا و آن آزمون یاد داد که جلوه ای کوچک از روبرو شدن با خود اتفاق خواهد افتاد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *