بعضی از جنبه های مدیریتی به کسی گفته نمی شود. اما من قصد دارم یک جنبه آن را بگویم. برای اینکه روشنگری بعد از تحمل کردن آن سال های مسئولیت یک وظیفه است. الان اگر کسی از من این حرف ها را بشنود میداند که دیگر من سودی ومنفعتی را ندارم. سالهای سال گذشته است و دیگر احساس قوی هم ندارم. تعصبی هم ازمحل کارم به جا نمانده است. ما در محیطی که استخدام شدن آدم هایی که کس وکاری در سیستم داشتند کارکردیم. به این معنی که افراد با سفارش های خاص و بدون شایستگی های لازم به کار گمارده می شدند. عضویت در جاهایی که به نظر مسئولین نشانه ای از وفاداری حساب می شد، یک اتفاق معمولی بود. به این روش افرادی نالایق وارد سیستم شدند. هر چه بلد بودند بدون هیچ تعصب و ایمانی عمل کردند. منافع خودشان را پیگیری کردند. دنبال سود های شخصی بودند. برای کار نیامده بودند. برای چاپیدن وارد شده بودند. پشتیبان هایی دررده های بالاداشتندکه نمی گذاشت با اینها برخورد شود. برخورد هایی که می شد به طریقی خنثی میشدند. اثر چندانی بر عملکرد کارکنان نداشت.
این بار یک فرد خاصی مورد نظر من است. زیرا که باید در مورد این افراد نوشت تا مدیران بدانند که باید چشم شان باز باشد و دیگران هم بدانند که چه چالش هایی مدیران را فرسوده و ناکارآمد کرد.
یکی از کارکنان به اتاق من آمد و در را بست وگفت که یکی از همکارانش پول های حقوق این ماه اورا دزدیده است. این تهمتی نبودکه اثباتی داشته باشد. فقط یک اتهام بود. من نتوانستم دلیلی بیابم که حرف های او راتایید یا تکذیب کنم. ولی به عنوان یک همکار فقط پیشنهاد دادم که اگر نیاز به پول دارد حاضرم که قرض بدهم. زیرا این طورتهمت ها سنگین است . نمی شود ثابت کرد. او قسم می خوردکه
میداند کار کیست. میدانست که این اتفاق تکراری است . بارهای دیگر هم کمد های شخصی کارکنان خالی شده و پول ها یا چیزهای دیگری دزدیده شده است. من نتوانستم چیزی را ثابت کنم. بنابراین رسیدگی هم نکردم. اما این خبر که گاهی کمد های شخصی مورد دستبرد قرار میگرفت یک داستان تکراری شد. بعد از شنیدن این روایت بارها وبارها موقعیت هایی پیش آمدکه همان کارمند به صندوق یا قسمت مالی منتقل شود. اما من هر بار با تکیه بر این داستان مخالفت کردم. از قضا فرد مورد نظر خیلی هم ناراحت می شد. بارها به نزد من آمد . از این ظلمی که من درحق او کرده ونگذاشته بودم که پیشرفت کند گلایه وشکایت کرده بود. بعد از ده سال من از آن مجموعه به محل دیگری منتقل شدم. بعد هم بازنشسته شدم. می شنیدم که همواره مورد نفرین آن فرد بودم. ولی به جهتی که برای خودم قابل قبول بود اهمیتی به این نفرین ها ندادم.
چند سال بعد از اینکه بازنشسته شدم روزی برای دیدار یک همکار به همان محل مراجعه کردم. خبری که در مورد این فرد شنیدم تعجب من را برانگیخت. شنیدم که ایشان به مدت شش ماه به حالت تعلیق در آمده و به محل کارش نمی آید. در مورد ایشان داستانی به این شرح گفته شد.
بعد از اینکه من از آن سیستم خارج شدم این کارمند را به سمت پذیرش و صندوق دار یکی از بخش ها منصوب کردند. همان کاری که من نمیگذاشتم اتفاق بیفتد و بابت آن تاوان هم میدادم. بعد چنان دزدی بزرگی رخ داده بود که باعث شده بود که پای کمیته های انضباطی کارکنان و حتی قسمت رسیدگی به تخلفات دانشگاه هم باز شود. بقدری دزدی آشکار و بزرگ بود که این بار حمایت کنندگان از او نتوانسته بودند پا درمیانی کنند و ماست مالی شود. این خبر تعلیق شش ماهه و بیرون کشیدن او از محل کار من را متعجب کرد . زیرا همه تلاش های من برای اثبات این اتهام و جلوگیری از انتساب او به امور مالی یک دفعه به ثمر نشسته بود. این دوره از مدیریت من از تلخ ترین قسمت های کاری من بود. که ذهنیتی منفی و تلخ از آن باقی مانده است.


آخرین دیدگاهها