آن روز که کارکنان شنیدند که فرزند سوم رئیس به دنیا آمده است می خواستند برای تبریک حضوری به دفترش بروند. همه میدانستند که همسر رئیس پا به ماه بود چون او هم از کارکنان همان سازمان بود. منتظر خبر بودند. حالاکه بعد از دو تا دختر پسری به دنیا آمده بود، جاداشت که تبریک بگویند.
رئیس برای چنین خبری هیچ تدارک ندیده بود. اصلاَ تمایلی هم نشان نمی داد که با کارکنان روبرو شود و تبریکات آنها را پذیرا باشد. یک جور اجبار را در وجود او می شد حس کرد. انگار راضی نبود که چنین دیدارهایی وجود داشته باشد. او اهل این نوع مراسم نبود. درکل از برنامه هایی که حاشیه حساب می شد فراری و گریزان بود. اگر برای دیدار عید نوروز یا عید فطر میخواسیتم به دیدنش برویم با اکراه قبول میکرد. در جلسه طوری می نشست که این پیام را به حاضرین بدهد که زود چای و شیرینی تان را بخورید بروید دنبال کارهایتان.
چند نفر از کارکنان اصرار داشتند نام نوزاد را بدانند. ابتدا با عدم رضایت از اعلام نام مواجه شدند. ولی سماجت بعضی ها تمامی ندارد. او گفت چه کار به اسم بچه دارید. از آن اسم هایی که شما انتظارش را دارید نیست. واقعا هم کسی انتظارش را نداشت که آن نام را بشنود. حاضرین با شنیدن نام نوزاد به صورت هم نگاه کردند راهشان را کشیدند و رفتند.
باید این نکته را هم درنظر داشت که او شش دانگ حواسش به کارش بود. عجله ای همیشگی در انجام وظایفش احساس می شد. به خاطر این تمرکز و عجله هم خیلی نسبت به اطرافیانش جلو بود. او دوره های مختلف علمی و غیر علمی را طی کرده بود. همواره کارهایش را پیش ازموعد تمام میکرد. عجله و انجام سریع امور برایش اولویتی بود که از آن عدول نمی کرد. خیلی سریع در زندگی کاری اش پیشرفت کرده بود. انتظار داشت که اطرافیانش هم همینطور باشند. اما همه اینگونه نبودند.
اگر قرار بود که مقاله ای نوشته شود باید سر موقع نوشته شده بود. اگر می ماند با واکنش های تند و تیز او باید مواجه می شد. اگر قرار بود یک عمل برای بیمار انجام شود پیش ازکارکنان در اتاق عمل ایستاده بود و همه مجبور بودند کارهای بیمار او را با اولویتی مهم به انجام برسانند. برای همین بود که همیشه از همه جلوتر بود. ولی این داستان درمحیطی که پر ازآدم هایی بود که تفاوت های بسیاری با هم داشتند، چندان موفق عمل نمی کرد. انگار که باید با قشر متوسط محل کار باید کارها پیش می رفت. اما ایشان با افرادی کار میکرد وآنها را نزدیک خود نگه میداشت که با سرعت او کارها را به پیش می بردند. طبیعی بود که خیلی ها دراین جریان جا مانده و عقب می افتادند. هر روز فاصله کارکنان معمولی با او بیشتر و بیشتر شد. عمده کارکنان که به سرعت او نمی رسیدند دست ازکار و تلاش بر میداشتند. در نتیجه بسیاری از امور روی زمین میماند. اموری که باید انجام میشدند گرفتار تاخیر های غیر قابل جبران میشدند. درحالی که عده ای در مسیر پیشرفت بودند بخش بزرگی ازکارکنان دیگر تلاشی نمی کردند تا به سرعت مورد نظر برسند.



آخرین دیدگاهها