من زنی را می شناسم که باید به اندازه کسانی که فرزندشان را از دست داده اند، غمگین باشد. زیرا او هم به نوعی بچه اش را از دست داده است. از اینها نیست که فرزندشان را به خاک سپرده اند. از آنهایی است که فرزندش ترک کرده و رفته است. میداند که زنده است و میداند که دارد زندگی خودش را ادامه میدهد. اما دیگر آن فرزند را ندارد. او به وظایف خودش و به هر چه رفتاری که نشانی از مهر داشته باشد عمل نمی کند. یک جایی دور از مادرش دارد زندگی می کند. سالهای سال پیش رفته است و هیچ نشانی از خودش نشان نمی دهد. مادرش را کنار گذاشته است. این هم نوعی از دست دادن است. اما کسی برای او دل نمی سوزاند. کسی اورا دلداری نمی دهد. همیشه در یک وضعیت کرخت وبی رمق مانده است. اگر کسی فرزندش بمیرد دیگران دورش را میگیرند. هر کسی حرفی میگوید و شاید یکی از این دلداری ها دل سوخته را تسکین بدهد. اما این کارها را هم ندیده است. این دلداریها و این دل سوزاندن ها و این توجه کردن را حس نکرده است . فراق را بی سروصدا دارد تحمل میکند .
به اشتراک بگذارید



آخرین دیدگاهها