سالها پیش دانشکده دندانپزشکی موفق شد بخش جدیدی را به خدمات خود بیفزاید.
بعد از تلاشهای زیاد واحد ارائه خدمات دندانپزشکی تحت بیهوشی عمومی شروع به کار کرد. ابتدا گروه هدف، کودکان توانخواه جسمی و ذهنی تعریف شدند. ولی بعدها گروههای دیگری به این جمع اضافه شد.
ورود تدریجی کودکان توانخواه به این عرصه، فصل تازهای به زندگی کاری من افزود.
هر روز که میگذشت بیشتر میفهمیدم که قشری در جامعه و در شهر و استان ما وجود داشت که من ندیده بودم. من گمان میکردم که به خاطر رشته و حرفهای که به آن اشتغال داشتم، از مسائل درمانی و مراقبتی خبرهایی دارم، اما این اشتباه بود.
در آن بازه زمانی که در جریان معاینه و درمان کودکان توانخواه جسمی و ذهنی قرار گرفتم چشمهایم به روی واقعیات تازهای باز شد.
به خودم میگفتم چقدر تعداد این کودکان زیاد بوده و تعجب میکردم که چه خانوادههای زیادی درگیر نگهداری چنین کودکانی بودند.
چقدر این خانوادهها از خود گذشته مهربان و متعهد بودند.
چقدر والدین بار سنگینی را بر دوشهای خود داشتند.
چقدر برادر و خواهرهای این بچهها زود بزرگ شده و مسئولیت حمایت از توانخواه را به عهده گرفته بودند.
چقدر چشمهای اجتماع حقیرانه و ترحم برانگیز نگاه کرده بود، در حالی که دنیایی از بزرگی و بزرگواری در آنها وجود داشت.
چه بار سنگینی بر دوش والدین و فرزندان سالم چنین خانوادههایی وجود داشت و ما بیخبر بودیم.
در این فصل جدید از زندگی کاری من با انسانهای متفاوتی آشنا شدم،رنجهای تازهای را درک کردم، و مهمتر اینکه با فقر جدیدی آشنا شدم.
ما در فهم و ادراک یکدیگر بسیار فقیر هستیم.
به اشتراک بگذارید




آخرین دیدگاهها