زمستان هم شروع شد بدون اینکه برف یا یخ باشد. حالا فقط در یادها و در عکس ها و فیلم ها آن سکوت زمستانی صبح را میتوان تصور کرد. وقتی که همه جا سفیدمی شد ویک سکوت و بی صدایی عجیبی که لنگه ندارد حکم فرما میشد. من در آن روزها قبل از طلوع خورشید به محل کار می رسیدم. بسیاری از روزها طلوع را در حالی نگاه میکردم که با یونیفورم محل کار جلوی پنجره ای که روی به شرق داشت ، ایستاده بودم.
آن روزهایی که برف تبدیل به یخ می شد و بی رحمانه به کف زمین میچسبید و تا بهار از آن جدا نمی شد. آن روزها خواستنی نبودند امکان لیز خوردن ماشین ها و آدم ها یک خطرهمیشگی بود. ولی الان همه آنها تبدیل به اموراتی مطلوب شده اند. یک زمانی انسان از چیزی فرار میکند و یک زمانی هم حسرتش را میخورد.
زمستان های سفید تمام شد.
الان آفتاب بی رمق کل آسمان را به احاطه خودش درآورده است. اکنون آفتاب می تابد و می تابد نمی تواند دمای هوا را خیلی بالا ببرد. اما میتواند به آسمان حکم کند که صاف باشد و ابری را به خودش راه ندهد.


آخرین دیدگاهها