دیستونی بیمار در بیمارستان دندانپزشکی

من روزهایی را گذراندم که بخش هایی از آن را کاملا به خاطر دارم. تعجب میکنم که چرا فقط بخشی از روز در خاطرم می ماند وبقیه اش به فراموشی سپرده شده است.

یکی از این روزها ما در دانشکده دندانپزشکی دو بیمار داشتیم که باید خدمات لازم را تحت بیهوشی عمومی دریافت می کردند. عموما در زمان مراجعه و آماده کردن بیماران برای پذیرش آنها را میدیدم.

چون در اوایل کار تعداد بیماران کم بود تقریبا همه آنها را می شناختم. یکی از این بیماران خانمی به نام مژگان بود که حدود بیست و پنج سال داشت. او به دلیل بیماری که دیستونی نامیده می شد دارای حرکات شدید و غیر قابل کنترل بود. با وجود آن حرکات غیر ارادی و سریع ، طبیعی بود که نمی توانست بهداشت دهان ودندانهایش را رعایت کند. از طرف دیگر به خاطر این حرکات شدید روی صندلی دندانپزشکی هم نمی توانست بی حرکت باشد.بدیهی بودکه در مطب های معمولی  نمی شد برایش کاری انجام داد.

با این وجود از نظر تکلم وضع بدی نداشت و میتوانست ارتباط برقرار کند. حرف هایش را می زد و سوالاتی که داشت می پرسید.

او دختری باهوش وبا ذکاوت بود. با وجود چنین بیماری درس خوانده بود و در رشته ای که به خاطرم نمانده مدرک کارشناسی اخذ کرده بود. او شبیه افرادی نبود که توان خواه یا مددجو می نامیدند. قوی و امیدوار بود .

با شجاعت به اتاق عمل رفت و بعد هم مراحل بیرون آمدن از بیهوشی را پشت سر گذاشت. هیچگاه نگاه او را در مراحل بیدار شدن از بیهوشی از یاد نبردم . چشمهایش را باز کرده بود .ضعیف و ناتوان به نظر می رسید.ولی از آن حرکات سریع خبری نبود.

بعد از اینکه کاملا هوشیار شد باز هم آن حرکت های شدید غیر قابل کنترل به سراغش آمدند. بستگانش مجبور شدند که برای محافظت او را به تخت ثابت کنند. وقتی هم که میخواستند به منزل ببرند باز هم به صندلی چرخدار بستند تا از آن نیفتد.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *