از چاله درآمدن و به چاه افتادن

بسیاری از پرستارها از کار کردن مداوم در یک بخش خسته می‌شدند. این یک امر طبیعی بود، زیرا کارها و مریض‌های تکراری برای برخی‌ها قابل تحمل نبود. به عبارت دیگر روحیه جستجوگر داشتند و نمی‌توانستند یک‌جا بند شوند. برعکس برخی‌ها به دایره امن خودشان چسبیده بودند و خیال تحرک نداشتند.

پرستارهای آگاه متوجه نیازهایشان می‌شدند و تغییر محل کارشان را راهی برای حل کردن مشکلات خود می‌یافتند.
بعضی دیگر نمی‌توانستند دلیل دلزدگی‌های خودشان را درک کنند. بدقلق می‌شدند. شکایت می‌کردند. فرافکنی‌های زیادی هم رخ می‌داد، به این معنی که دیگران را کم کار یا محیط را غیر قابل تحمل ارزیابی می‌کردند.
من می‌دیدم که برای مقابله با این حس، تصمیم‌های درست و گاهی اشتباه می‌گرفتند.
یکی از درخواست‌هایی که با آن مواجه می‌شدم تغییر فوری بخش و عوض شدن محیط کارشان بود، آن هم بدون در نظر گرفتن جوانبی که قادر به دیدنش، نبودند.
این دلزدگی‌ها به قدری شدید می‌شد که می‌خواستند هرچه زودتر به بخشی که گمان می‌کردند ایده‌آل است، منتقل شوند.

انتقال هم کار ساده‌ای نبود. پیش زمینه‌ها و هماهنگی‌های بین بخشی سنگینی نیاز داشت.
من به عنوان مدیر پرستاری خیلی دست دست می‌کردم تا اینکه باعث نشوم پرستارها به اصطلاح از چاله در بیایند و به چاه بیفتند. سعی می‌کردم بهترین تصمیم را برایشان رقم بزنم تا منافع هر دو بخش محفوظ بماند. همین باعث می‌شد که استنباط‌های ذهنی مغایر با نیّت من، شکل بگیرد.
شاید به نظر می‌رسید که من تعلل می‌کنم، ولی دلیلش خیر و صلاح پرستارها و به چاه نیفتادن بعد از درآمدن از چاله بود.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *