کوه پیمایی در عینالی

گاهی به کوه می روم. از مسیری پیچاپیچ به سمت ارتفاع حرکت می کنم. به قله نگاه نمی کنم. بیشتر زمین را می نگرم که چطور زیر پای من قرار دارد و مردم بر آن پا گذاشته و با هر قدم کمی بالاتر می رویم.  به چهره های کوه نورد ها دقیق می شوم. نگاهم با هر کسی تلاقی میکند با زبان رمز گفتگویی شکل می گیرد. به هم می گوییم خدا قوت . با نگاه کردن به یک دیگر لبخند می زنیم. داستان این است که ما دارای نقطه مشترکی هستیم که همزمان در کوهستان یکدیگر را ملاقات میکنیم ولو هرگز همدیگر را ندیده باشیم و شاید تا آخر عمر هم موفق به دیدار نشویم.

با نفس کشیدن در کوهستان گویی نیروهای نادیدنی از آسمان و زمین به درون جانم جاری می شوند. در این سفر کوتاه چند ساعته با فاصله گرفتن از چهاردیواری هایی که همه شهر را فرا گرفته ، آزادی را به معنای خاصی که تعریفی برایش ندارم، به دست می آورم. از زمین کنده شده و در فضایی دیگر سیر و سفر را تجربه می کنم. برای همین است که منتظر جمعه می مانم تا اینکه به یک دوست پیام بدهم و بپرسم موافق هستید فردا به عینالی برویم و او پاسخ دهد بله با کمال میل

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *