سفر مشهد چیزی نیست که قسمت همه بشود. خیلی ها اصلاً در فکرش نیستند. آنجا را یک جایی برای سفر کردن در نظر نمی گیرند. شاید اگر هم بروند اصلاً برایشان معنای خاصی نداشته باشد. اگر هم بروند اصلاً و ابداً چیزی را حس نکنند. اینها حسابشان جداست. ممکن است که سالهای سال هم حس نکنند که میتوان رفت و اولویت هایشان به کلی متفاوت باشد.
اما هستند کسانی که دلشان می خواهد بروند. در درون شان یک نیرو و یک اعتقادی هست. شاید اگر شرایط مساعد بشود، بروند. خیلی هم راضی باشند. شاید بروند و در آن محیط که قرار گرفتند، همه چیز دگرگون شود. شاید هم به نتیجه معکوس دست یابند. ولی هستند کسانی که بی تفاوت نیستند . له له می زنند. شاید اقدامی نکنند. اما توی دلشان یک کشش و خواستی هست که اگر بروند خیلی خشنود خواهند شد. یک کشش و یک درخواست درونی وجود دارد.
گه گاهی آن محیط و آن شهر در درونم زنده می شد. حس میکردم که درآنجا هستم .اینها پیام های پنهانی بودند که نشان میدادند که رفتن نزدیک شده است.
گاهی در زمان هایی که اصلاً فکرش را نمیکردم و فقط در یک حالت خنثی بودم، حس کردم که در مشهد هستم. شاید کسری از ثانیه بود، اما یک لحظه کوتاه یک بُو یا یک نَفَس آنجا بودن به من دست میداد. بعد به حالت عادی باز میگشتم. حس میکردم که شاید خواب دیدم. یک حالتی شبیه خواب دیدنِ روشن و صادق بود. این ها نشانه هایی بود که معنایی برایش نداشتم. تنها حسی زودگذر بود. تکرار شدن این وضعیت هم معنایی را در ذهنم ایجاد نکرد.
بعد از مدتی یکی از دوستان به مشهد مشرف شد. از آنجا عکس فرستاد . تماس تلفنی برقرار کرد گفت که نایب الزیاره است. کم کم یک چیزی در درونم بیدار شد. انگار که آن حس ها و آن حالت روحی برایم شفاف شدند. این شفافیت نشان از آن داشت که باید سفری در پیش گرفت. از آن به بعد همه تدارکات سفر به شکلی خودکار و بدون صرف انرژی یا اراده به پیش رفت. مسیر هموار شد. اتفاقاتی رخ داد که قابل پیش بینی نبود، اما همه ی آنها درست سر موقع رخ داد. سفر کلید خورد و شروع شد.
موقع رسیدن به مشهد گویی که من سال های سال آنجا بوده ام. گویی همه را دیده بودم. در سرم خواسته هایی بود که نمیدانستم کی و از کجا پیدا شدند. به شکلی که باورش برای خودم هم سخت بود. خواسته هایی توی سرم پیدا و پنهان می شدند.
همراه با سیل جمعیت می رفتم و میان آنها گم بودم. همه ما در یک زمان واحد باید آنجا می بودیم. باید من آنها را درست آنجا میدیدم. در حالی که تا به حال اصلاً نمی دانستم این آدم ها وجود دارند. با خودم گفتم که همه ما باید با هم به این مکان مقدس دعوت می شدیم.
من نوزادانی را در آغوش مادرانشان دیدم که عمر چندانی نداشتند. حتی از اینکه در میان این همه شلوغی بیمار شوند، میترسیدم. اما ندایی در گوشم گفت آنها هم مهمان هستند. آنها هم دعوت شده اند.
وقتی که آدم های ناتوان را میدیدم که با هزار زحمت و اذیت خود را به آنجا رسانده اند، با خودم گفتم اگر در خانه شان میماندند برای خودشان و اطرافیانشان بهتر بود. اما همان ندا تکرار میکرد اینها هم دعوت شده اند . اصلا هم کسی ناراحت نیست. این تو هستی که گمان می کنی آنها اذیت می شوند. کسی اذیت نمی شود. همه و همه حالشان خوب است. نگاه نکن گریه زاری میکنند و شکل وشمایل آدم های غمگین را گرفته اند. ته دلشان جشنی بزرگ برپاست. آنها خشنود هستند که در جایی نفس می کشند که دوست دارند.
اینها مثل تو برای رسیدن به اینجا حسرت کشیده اند. آرزوها کرده اند. اینها خوشحالند . بیشتر از هر وقت دیگری شاد هستند.
وقتی که روبروی حرم قرار گرفتم یک حالتی داشتم که جز در شرایط معنوی آن را تجربه نکرده ام. همینطوری نگاه میکردم نه حرفی داشتم و نه کلامی به زبانم می آمد. میدیدم که اطرافیانم چه قشنگ بلند بلند دارند با امام حرف می زنند. غبطه می خوردم که چرا زبان من بند آمده است. ولی بعد فکر کردم هر کس زبان خودش را دارد. هر کسی وقتی در برابر پروردگارش قرار میگیرد به زبانی خاص وارد گفتگو می شود. این هم زبان من است. من با سکوت حرفهایم را می زنم.
کتابی به دست گرفتم تا زیارت را طبق عرف به جا آورم. در میان خیل جمعیت سرپا ایستادم . زیرا جایی برای نشستن نبود. از طرفی میخواستم حین خواندن گه گاهی نگاهی به حرم داشته باشم. حرمی که مثل نگین انگشتری با مردم احاطه شده بود. مطالب زیارت نامه بیشتر گفتگو با پروردگار بود. این نشان میداد که اصل خداوند است و اولیای الهی بعد از او در مراتب پایین تر قرار گرفته اند.
زنی با یک صندلی سَبُک تاشو به من نزدیک شد. به چشمانم نگاه کرد و نشان داد که با من حرف می زند. صندلی را به سویم گرفت و گفت روی این بنشینید و دعا بخوانید. دستم بی اختیار به سوی او دراز شد. فکر نکردم که جایی برای نشستن نبود و برای همین ایستاده زیارت نامه می خوانم. صندلی را که گرفتم خانم هایی که در اطراف من بودند همگی بی اختیار کمی عقب کشیدند. به شکلی باورنکردنی ،جا برای باز کردن بازوهای صندلی فراهم شد. زن درمیان جمعیت گم شد و نمی دانم تشکر کردم یا نکردم. از آن پس نشستم و بقیه زمان را گیج و گنگ سپری کردم.
چیزی که این بار اضافه شده بود و در سفرهای قبلی نبود ، تاسیس چایخانه در قسمت های مختلف حرم بود. ابتکار چه کسی بود؟ چه کسی این پیام را دریافت کرده بود که علاوه بر میزبانی الهی، میزبانی زمینی هم برای مسافران لازم است؟ اولین بار که نوشیدن چای قسمت شد، نزدیک اذان ظهر بود. چایخانه ای که من روبرویش ایستاده بودم در کناره یک پارک بود. شاید حس خنکی پارک و تشنگی ناشی از گرما باعث شد که آن چای مزه خاصی داشته باشد. کمی شیرین بود اما دل را نمی زد. با عجله آن را نوشیدم. حس کردم باز هم نیاز دارم. به چایخانه نزدیک شدم تا لیوان خالی را تحویل بدهم. خیال نداشتم یکی دیگر را درخواست کنم. به نظرم بی ادبی بود که هنوز لیوان را تحویل نداده باز هم چای بخواهم. یکی از خدام لیوان را گرفت و لیوان دیگری به سویم دراز کرد. گفت که وقت اذان است و می خواهیم برای نماز اینجا را تعطیل کنیم این را هم بخور. لیوان دوم چای از اولی هم بهتر بود. انگار تمام وجودم به جرعه ای چای بند شده بود و باید آن را می نوشیدم.
در صحن ها و رواق های حرم بی هدف گشتم . کفش هایم را در کیسه ای پلاستیکی قرار داده بودم و لازم نبود که به کفشداری خاصی بازگردم. از اینکه مسافر این شهر شده بودم احساس خوبی داشتم. سبک بال و سبک بار بودم. تمامی استرس هایم خاموش شده بودند. آن چشمه استرس که همواره توی دلم می جوشید، کاملا خشک شده بود. شاید بدون استرس بودن باعث می شد که بهتر ببینم.ذهنم شفاف شده بود. مشکلات و ناملایمات زندگی ام در کم رنگ ترین وضعیت خودشان بودند. من از جهان خودم بیرون آمده بودم. من از درون خودم رسته بودم. هر جا که میخواستم می نشستم و هر وقت اذان میداد در همان نزدیکی به جمع مردم می پیوستم. با همه آشنا بودم. هیچکس را هم نمی شناختم. در دوگانگی هایی تازه ای قرار گرفتم که خیلی هم خوب بودند.



آخرین دیدگاهها