یکی از سرپرستارانی که می توانم او را انسانی تاثیرگذار بنامم، مسئولیت درمانگاه بیمارستان را به عهده داشت. کار درمانگاه در دو شیفت صبح و عصر طراحی شده بود. این نوع شیفت بندی برای کسانی که به هر دلیلی نمی خواستند شبکاری باشند، مطلوب بود. برای همین مشتری های انتقال به درمانگاه کم نبودند.
یکی از پرستارانی که کمی بدقلق بود و با مشکل جسمانی هم روبرو شده بود، کاندید انتقال به درمانگاه شد. سرپرستار مایل نبود که جو درمانگاه را با حضور کسی که چندان تعریفی در موردش نبود، تهدید کند. اما مجبور شد، بپذیرد .
با نظر شورای پرستاری بیمارستان ایشان تا رفع مشکل جسمانی به درمانگاه داده شد. اوایل تعریفی از عملکردش هم به گوش نمیرسید. ولی در طول هفته های بعدی کم کم داستان تغیییراتی کرد. خود سرپرستار از این پرستار رضایت داشت. با گذشت زمان اوضاع مطلوب تر هم شد.
سپس تغییرات در رفتار وعملکرد خود پرستار هم دیده شد. احساس میکردم که خیلی باکلاس شده و دیگر از رفتارهای قبلی اش اثری نمانده است. این پیشرفت سریع قابل فهم نبود .
مدتی بعد میزان مرخصی های ساعتی این پرستار رو به فزونی گذاشت. جالب این بود که سرپرستار هم مخالفت یا نارضایتی اعلام نمی کرد. در ساعات اوج شلوغی با مرخصی های ساعتی او موافقت می کرد . این دیگر خیلی سوال برانگیز شده بود. کنجکاوی های من دیگر به جایی رسیده بود که علت را از سرپرستار جویا شدم. اوگفت برای فلانی داریم یک آپارتمان میخریم.
سرپرستار او را راهنمایی کرده بود که برای خودش مسکن دست و پا کند. مرخصی های ساعتی هم برای انجام امورات بانکی و وام وقرض گرفتن و این جور کارها بوده است.
بعد از مدتی که سرپرستار مذکور همه کارها را به سامان کرد، دفتر پرستاری با یک جعبه بزرگ شیرینی در جریان تمام شدن کار و صاحب خانه شدن آن پرستار قرار گرفت.
این داستان نشان داد که انسان های تاثیرگذار تمام نشده اند. گر چه کرونای لعنتی این سرپرستار نازنین را در کام خود بلعید.



آخرین دیدگاهها