روز نوشت چهارشنبه بیست وهشتم شهریور هزارو چهارصدوسه

امروز به قصدیافتن شعبه فروشگاهی که محل خرید هایمان است، از خانه بیرون آمدم. هوا نسبتا سرد بود و باد پاییزی وزیدن گرفته بود. در مترو که همه در سکوت به هم نگاه میکردند به فکر فرو رفتم. یادم آمد که آخرین بار با پسرم سوار مترو شده بودم و رفتیم برایش قاب عینک انتخاب کردیم. یادم آمد که یک بار در مورد سوار شدن به مترو دروغ گفتم و به قدری در نزد خودم خجالت زده شدم که قول دادم دیگر دروغ نگویم و خودم را به عذاب وجدان نیاندازم. با دیدن خانم هایی که دست بچه هایشان را گرفته بودند و در خیابان این طرف و آن طرف می رفتند یاد حرف های دوست مرحومم افتادم که گفت بچه ها باعث می شوند که پدر و مادر ها اهل خرج کردن بشوند. آنها که بچه ندارند ممکن است به خساست دچار شوند.

محل فروشگاه را به سادگی پیدا کردم. اما به مسئولین آن چه باید گفت که در بدترین نقطه شهر یک فروشگاه پر رفت و آمد را مستقر کرده اند . واقعا آیا فکر مشتری ها را نکردند که در این محل بدون جای پارک چگونه باید خرید های خودشان را جابجا کنند.

موقع برگشتن فکر می کردم که لابد آدم های نالایقی در راس کار قرار گرفته اند . چنین فروشگاهی باید در جایی باشد که مردم بتوانند خرید هایشان را به خودرو منتقل کنند. اما اینجا محال است بتوان چنین کاری را انجام داد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *